تبليغاتX
انجمن مدافعان ایلیا - بی خبر از معنی!

 

 

 

صفحه اصلی | پست الکترونیک | آرشیو


:: بیانیه ها

گزیده متن کتاب جریان هدایت الهی
والسماء
بیانیه شماره 1
بیانیه شماره 2
نامه به مدیران سایت بلاگفا


:: طومار

طومار

:: فهرست مطالب

رامین فتاحی به خاک سپرده شد
رامین فتاحی درگذشت
در كمين ايليا
اگر استاد آزاد نشود...
بيانيه گروه تحقيق و مستندسازي ياسين
ما فرقه نيستيم... تهمت‌هاي واهي و پاسخ به آنها (قسمت اول)
وبلاگ نويسان دلسوز يا تحريفگران حرفه اي؟!
پروژه تبديل قهرمان به ضد قهرمان!
مولفه هاي دروغ سنجي و دروغ يابي
مقاله وارده - وزارت اطلاعات يا افعي هزار سر؟!
ایلیا آنگونه که هست
پاسخ به شبهات و سوالات
آلوده به نفاق نشوید
بنيانگذار تفكر متعالي
فرازي كوتاه از ديدگاه ها و نظريه هاي استاد فتاح
طومار
ما کیستیم؟


:: عضویت در خبرنامه





Powered by WebGozar


:: لوگوی انجمن


:: گروه اینترنتی


:: نوشته های پیشین

شهریور 1388
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

ما كيستيم؟
انجمن مدافعان ايليا، انجمن به ثبت رسيده يا سازمان يافته اي نيست بلكه متشكل از جمعي است كه در پي وقايع چند ماه اخير به حمايت از معلم خويش و دفاع از شعور و آگاهي خود به عنوان شاگردان استاد فتاح تصميم به راه اندازي اين وبلاگ گرفته اند. "ايليا آنگونه كه هست" در واقع پاسخ به شبهاتي است كه نا آگاهانه يا مغرضانه و هدفمند به انديشه ها و گفتار استاد فتاح (پيمان فتاحي) وارد شده است. و چه ناجوانمردانه حرمت او را شكسته اند و تهمتها و افتراهاي شرم آور به ايشان بسته اند كه نشان از طبعي پست و جفاكار دارد. با اين همه، دريغ از حتي يك خط سند و مدرك براي اين همه تهمت كه اگر داشت چه جاي هرزه گويي و ناسزا. اگر چه اين رويه باطل بيش از آنكه بخواهد به شخصيت استاد خدشه وارد كند، افشاگر هويت گويندگان و نويسندگانش بوده است. خوانده ايم و شنيده ايم كه رسم روزگار هميشه اين بوده كه كوردلان و كور چشمان ، بزرگان انديشه را به تيغ كين و جهل زخمي و مجروح سازند و جز اين هم از تاريك نشين هاي تاريك خانه ها انتظار نميرود. استاد فتاح پاسخ كليدي ترين سوالات ما را داد. پاسخ هاي او ذهن مان را آرام، قلبمان ما را عاشق و روح مان را بي قرار آن حقيقت ناب كرد و حالا سخنان خودش دستخوش تحريف شده است. هيهات كه نميگذاريم تا مادامي كه قلم بر دست داريم.زيرا از او ياد گرفته ايم كه شيعه علي مانند علي است.پس تا آخرين لحظه از حق و حقيقت دفاع ميكنيم. در اين وبلاگ همانگونه كه از اسمش بر ميآيد، قصد مان روشن ساختن حقيقتِ استاد فتاح است. حقيقتي كه به عبث سعي ميشود مخدوش گردد اما اين حقيقت بسي بزرگتر از آن است كه قلمهاي مزدور بتوانند خط تحريف بر آن بكشند. قابل ذكر است كه انجمن مدافعان ايليا قصد دارد به بيان نظرات و ديدگاه هاي شاگردان و آشنايان با تعاليم استاد فتاح بپردازد. لذا بخش اعظم متون اين وبلاگ را مطالب ارسالي خوانندگان تشكيل مي دهد و لزوماً همه مطالب آن مورد تاييد انجمن نيست. جمعي ازدوستداران استاد فتاح



آنچه مي خوانيد، حكايتي از مواجهه تيمور لنگ با علما و عرفاي شيراز، به قلم خود اوست كه از كتاب زندگينامه اش استخراج شده. آنچه در اين گزيده مورد توجه قرار گرفته است، تقابل علماي ظاهري و باطني و فاصله دانش و فهم باطني اين دو، است. حكايتي كه از گذشته هاي دور برقرار بوده و همچنان برقرار است.....

 

بی خبر از معنی!

...... بعد از اینکه از تمشیت امور شیراز فراغت پیدا کردم در صدد برآمدم که علمای شیراز را ببینم و گفتم که علمای شیراز در مسجد (عمروبنلیت صفاری) جمع شوند… آن مسجد را عمروبن لیث صفاری در سال 285 هجری بنا کرد. قبل از مذاکره، خدمه من به علمای شیراز از شربت نوشانیدند و بعد من از شیخ بهاءالدین اردستانی که می گفتند از علمای برجسته شیراز است پرسیدم هنگام وضو گرفتن باید مسح کرد یا پاها را شست؟ شیخ بهاءالدین اردستانی گفت پاها باید شسته شود. پرسیدم برای چه پاها باید شسته شود جواب داد برای اینکه حکم خدا می باشد. گفتیم خدا برای چه این حکم را صادر کرده است. شیخ بهاءالدین پاسخ داد برای رعایت نظافت. سوال کردم مجوز این حکم کدامیک از آیات قرآن است شیخ بهاءالدین نتوانست جواب بدهد.

یکی از علما گفت ای امیر اجازه بده من مجوز آن را بگویم گفتم من از تو سوال نکردم. شیخ بهاءالدین اردستانی گفت من می دانم که در قرآن آیانی راجع به وضو گرفتن هست ولی آن آیات را به خاطر ندارم. گفتم تو مردی هستی عالم و پیشوای مذهبی مسلمین شیراز به شمار می آیی. چگونه آیات قرآن را که مربوط به وضو می باشد به خاطر نداری. به خاطر نداشتن آیات قرآن از طرف تو که مردی عالم و پیشوای مذهبی هستی شبیه است با اینکه یک مرد جنگی، در روز جنگ که می باید به میدان برود شمشیر خود را فراموش نماید.

آنگاه آیات مربوط به وضو را که در سوره مائده و سوره ی نساء وجود دارد برای شیخ بهاءالدین اردستانی خواندم و از او پرسیدم آیا معنای این آیات را می فهمد یا آیات را برای او ترجمه نمایم.

او گفت معنای آیات را می فهمد سپس یکی دیگر از علمای شیراز موسوم به (حاج موسی چاه کوتاهی) را مورد خطاب قرار دادم و گفتم نماز صبح در دین اسلام دارای فضیلت مخصوص است تو به من بگو به چه دلیل نماز صبح فضیلت خاص دارد. حاج موسی چاه کوتاهی گفت برای اینکه نماز صبح، نماز آغاز روز است. پرسیدم مجوز آن چه می باشد؟ حاج موسی چاه کوتاهی نتوانست جواب بدهد رو به سوی سایر علما کردم و گفتم در بین شما کسی هست که مجوز فضیلت نماز صبح را بگوید. مردی کوسه گفت ای امیر من می توانم بگویم. گفتم بگو.

آن مرد گفت ای امیر نماز صبح از آن جهت داری فضیلت خاص شده که خداوند در سوره بنی اسرائیل آن را به اسم قرآن الفجر یاد کرده است و مقصود از قرآن الفجر یا قرآن صبح، نماز صبح می باشد. تمام علمای اسلامی متفق القول هستند که قرآن در این آیه به معنای نماز است و از این جهت خداوند، نماز را قرآن خوانده که اهمیت آن را در دین اسلام به نظر مسلمین برساند و به آنها بفهماند که نماز صبح به اندازه قرآن دارای اهمیت است و به همین جهت ما مسلمین می گوییم که نماز رکن دین می باشد ولی خداوند در بین نمازها، اسم قرآن را بر روی نماز صبح نهاده و آن را قرآن الفجر خوانده و به همین جهت نماز صبح بر نمازهای دیگر افضل می باشد البته نمازهای دیگر هم واجب و دارای فضیلت هستند.

گفتم مرحبا بر تو ای مرد عالم، از آنجا که نشسته ای برخیز و بیا کنار من بنشین زیرا جای یک مرد عالم چون تو، در صدر مجلس در کنار من است. آن مرد برخاست و به من نزدیک شد و من وی را در کنار خود نشانیدم و در آن موقع مشاهده کردم که لباس فرسوده در بر دارد و از او پرسیدم نامت چیست؟ جواب داد شیخ حسن بن قربت. گفتم معاش تو چگونه می گذرد. گفت ای امیر از حیث معاش در مضیقه هستم. گفتم هزار دینار زر به او بدهید که از حیث معاش آسوده خاطر باشد.

شیخ حسن بن قربت از من تشکر کرد و بعد سر را نزدیک گوش من آورد و گفت ای امیر کسانی را که در اینجا هستند بیش از این خجالت نده اکثر این اشخاص از مزایای روحانی فقط جامه و شکل ظاهر آن را دارند و از معنی بی خبرند

گفتم قصد من از انتقاد این جلسه این نبود که علمای شیراز را شرمنده کنم بلکه می خواستم از محضر آنها استفاده نمایم و چیزهایی از آنان بشنوم که از دیگران نشنیده ام.

شیخ حسن بن قربت همچنان آهسته گفت ای امیر در شیراز عالم هست ولی علمای واقعی این شهر گوشه گیرند و در سلک عرفا می باشند و علمای شیراز آنها را پلید می دانند برای اینکه در اشعار خود دم از می و میخانه و معشوق و دف و چنگ می زنند و علمای شیراز که از رموز عرفان بی اطلاع هستند تصور می کنند که آنها میخوار و فاسق می باشند در صورتی که در عرفان می و میخانه و دف و چنگ و غیره دارای معانی مخصوص است که فقط عارفان می فهمند و کسانی که در راه عرفان قدم نگذاشته اند از عهده فهم معانی آنها بر نمی آیند و اگر تو ای امیر می خواهی چیزی تازه بشنوی که از دیگران نشنیده باشی عارفان شیراز را احضار کن و با آنها به مذاکره بپرداز. گفتم توصیه تو را می پذیرم و از محضر عارفان استفاده خواهم کرد.

 

معرفت اهل باطن

اندرز شیخ حسن بن قربت را پذیرفتم و عده ای از عرفای شیراز را به خانه خود فرا خواندم زیرا از شیخ حسن بن قربت شنیده بودم که هرگاه عارفان را در منزل جمع کنند بهتر از این است که در مسجد جمع نمایند. ذکر اسامی تمام عارفان شیرازی که در خانه من اجماع کردند ضرورت ندارد و مشاهیر آنها عبارت بودند از زکریا فارسی معروف به وامق و صباح الدین سنبلی معروف به عارف و شمس الدین محمد شیرازی معروف به حافظ.

در بین کسانی که در آن مجلس حضور یافتند من اشعار یکی از آنها موسوم به شمس الدین محمد شیرازی معروف به حافظ را خوانده بودم و دیگران را حتی از دور نمی شناختم. محمد شیرازی معروف به حافظ در آن موقع پیر و منحنی بود و چشم هایی ناتوان داشت. من هم در این موقع پیر هستم ولی ناتوان نمی باشم زیرا راحتی را بر خود حرام کرده ام و مردی که می خواهد قوی باشد نباید راحتی کند و راحتی هم جسم را فرسوده می کند و هم جان را، بعد از اینکه طعام خورده شد از زکریا فارسی معروف به رامق پرسیدم که آیا تو مسلمان هستی یا نه؟ او جواب داد مسلمانم.

سوال کردم چون تو مسلمان هستی لابد عقیده داری که اصول و فروع اسلام محترم است و باید به جا گذاشت؟ زکریا فارسی گفت بله عقیده دارم. پرسیدم پس چرا شما عارفان که یکی از آنها مسلمانی چون تو می باشد عقیده دارید که نمازگزاردن به سوی کعبه و بتخانه یکی است و فرق نمی کند. زکریا فارسی گفت ای امیر قطع نظر از اینکه کعبه در آغاز بتخانه بود و بعد کعبه و قبله مسلمین شد منظور ما عارفان از بتخانه یعنی مکان خدا و چون خدا مکان معین ندارد و در همه جا هست به هر طرف که رو کنند رو به سوی خدا کرده اند و لذا همه جا بتخانه است.

گفتم مرحبا بر تو ای وامق که نیکو گفتی خداوند همه جاست و مکان معین ندارد. ولی خدا دستور داده که مسلمین هنگام نماز رو به سوی کعبه کنند و با این دستور، نماز گزاردن به سوی بتخانه حرام است. زکریا فارسی گفت ای امیر، اجازه می خواهم توضیح بدهم. گفتم بگو زکریا فارسی. گفت اگر کسی اعمال مستحب را به جا بیاورد مرتکب عمل حرام نمی شود مشروط بر اینکه واجب را ترک نکرده باشد. یک عارف به عمل واجب خود که نمازگزاردن به سوی کعبه است قیام میکند و شبانه روزی پنج بار به سوی کعبه نماز می گذارد ولی علاوه بر آن به سوی شرق و غرب و شمال و جنوب رو می کند و خدا را می خواند و این عمل منافی با اسلام نیست. ای امیر، نمازهای پنجگانه حداقل وظیفه یک مسلمان است و اگر تو بر من خرده نگیری می گویم غذایی است موافق طبع یک کودک شیرخوار. یک کودک شیرخوار نمی تواند چیزی جز شیر بخورد ولی آیا یک مرد بالغ نیز باید به خوردن شیر اکتفا نماید؟

البته نه، در صدر اسلام مسلمین جاهل بودند و علم نداشتند و تکالیفی که برای آنها وضع گردید به همان نسبت ساده بود. آنها نمی توانستند به حکمت الهی پی ببرند و خدا را آنطور که باید و شاید بشناسند و خداوند که از این موضوع مطلع بود برای آنها احکامی بسیار ساده، در خور فهم آنان، وضع کرد. امروز نزدیک هشت قرن از هجرت می گذرد و در معارف اسلامی هزارها کتاب به وجود آمده که یکی از آنها در سال هجرت وجود نداشت معهذا حتی امروز تکلیف یک مسلمان عادی همان است که در صدر اسلام بود و خداوند چیزی بیشتر از او نمی خواهد. ولی کسی که علم دارد و کتابها خوانده، باید بیشتر عمل کند و از یک مسلمان عامی خداشناس تر باشد و عارفان از اینگونه اشخاص می باشند.

من رو به سوی صباح الدین یوسف سنبلی معروف به عارف کردم و از او پرسیدم آیا تو با آنچه وامق گفت موافق هستی؟ آن مرد جواب داد بلی ای امیر . پرسیدم پس چرا شما عارفان این موضوع را ساده تر نمی گویید و تصریح نمی کنید کسانی که علم دارند باید بیش از مسلمین عادی به وظایف خداشناسی عمل نمایند و چرا متوسل به کلمه ای چون بتخانه می شوید؟ صباح الدین یوسف سنبلی گفت ای امیر دو چیز سبب گردیده که عارفان نمی توانند این منظور را به زبان ساده بر زبان بیاورند و مجبورند که به وسیله اصطلاحاتی مخصوص منظور خود را بیان نمایند. اول اینکه عوام، نمی توانند بفهمند که عارفان چه می گویند دوم اینکه علما برای اینکه بازارشان کساد نشود با عرفا خصومت می نمایند. چون آنها می دانند که هرگاه مردم طوری بینا شوند که خدا را به معنای واقعی بشناسند دیگر گرد شمع وجود آنها طواف نخواهند کرد و بازار علما کساد خواهد شد و مجبورند که دکان خود را ببندند و منصور حلاج و عین القضات همدانی را برای همین کشتند که می خواستند با زبان ساده، بدون توسل به اصطلاحات عارفان، چشم مردم را باز کنند. منصور حلاج می گفت اناالحق و توضیح می داد چون خدا در همه جا است و مکانی نیست که خدا در آن نباشد بنابراین در من نیز وجود دارد. او را متهم کردند که دعوی خدایی می کند در صورتی که نه منصور حلاج دعوی خدایی می کرد و نه عین القضات همدانی. و آنها می گفتند که خدا که در همه جا هست در آنها نیز وجود دارد. امروز هم اگر کسی بگوید اناالحق یا بگوید خدا در من هست با اتهام کفر به قتل می رسد و تا روزی که عرفان عالم گیر نشده، این وضع باقی است و عارفان نمی توانند منظور خود را آشکار و به زبان ساده بگویند و ناگریزند که آن را به وسیله اصطلاحات مخصوص بر زبان بیاورند.

من حس می کردم همانطور که شیخ حسن بن قربت گفت عارفان بیش از عالمان معرفت دارند و چیزهایی می گویند که عقل می پذیرد. علاوه بر آن ضمن مذاکره با عالمان که من خلاصه آن را در اینجا می نویسم و از تفصیل درمیگذرم فهمیدم که عرفای شیراز بر خلاف علماء قرآن را خوب می دانند و در هر موقع به آیات قرآن استناد می کنند.

 

تقيه استادانه

نکته ای که در این بخش گفتگوی تیمور لنگ با حافظ، قابل توجه است، تقیه استادانه حافظ در بیان احوالات و عقاید باطنی خود برای شخصی چون تیمور است. در این قسمت شاهدیم، حافظ در همان حالی که واقعیت را انکار نمی کند اما آن را در پوششی از کلمات و استعارات، از نظر غیر مخفی نگاه می دارد و در اصل، به تقیه ای استادانه دست می زند.

 

ضمن صحبت با عارفان از شمس الدین محمد شیرازی معروف به حافظ پرسیدم آیا این شعر از تو می باشد (ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند) حافظ گفت ای امیر، چشم های من چون ضعیف شده درست تو را نمی بیند ولی صدایت را به خوبی می شنوم و این شعر از من است.

گفتم تو در این شعر کفر گفته ای زیرا خدا را طوری معرفی کرده ای که انگار یک حرم خانه دارد. علاوه بر این که کفر گفته ای به خداوندِ بزرگ توهین کرده ای برای اینکه گفته ای زن های خداوند از حرم خانه او خارج شدند و کنار راه به تو ملحق گردیدند و در آنجا با تو می نوشیدند و مست شدند. حافظ جواب داد ای امیر من کفر نگفته ام و به خداوند توهین نکرده ام. من در مصرع اول این بیت گفتم (ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت) و دو کلمه ستر، عفاف ثابت می کند که منظور از حرمخانه خداوند یک حرم خانه عادی نبوده است و حرم خانه خداوند مرموز است و راز آن بر مردم آشکار نیست و در آنجا عفت حکمفرماست. من نگفته ام که در حرمخانه خداوند زن وجود دارد و نام زن، در شعر من برده نشده و گفتم (ساکنان حرم) نه (زنهای حرم). در شعر من حرمخانه وجود ندارد بلکه آنچه گفته ام حرم است و حرم یعنی مکانی که آنقدر مقدس می باشد که بیگانه را در آن راه نیست و من این شعر را در یک سحرگاه بهار سرودم و در آن موقع هوا مطلوب بود، و از هوای شیراز بوی گل به مشام می رسید و من در قلب خویش احساس وجد می کردم و صدای بلبلان را می شنیدم و چنان دچار هیجان و سرور شدم که در همه چیز کائنات شریک هستم و فرشتگان در وجودم به سر می برند و من هم در وجود فرشتگان حلول کرده ام و از فرط وجد این شعر را سرودم. پرسیدم چرا در مصراع دوم گفتی که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت یا به قول تو فرشتگان با تو مِی نوشیدند و مست شدند و مگر تو نمی دانی که مِی حرام است. حافظ گفت ای امیر مِی نوشیدن اصطلاح عرفان است و به معنای نوشیدن شراب نمی باشد بلکه معنای آن کسب معرفت از کسانی است که دارای کمال هستند و همانطور که شراب عادی که حرام می باشد انسان را مست می کند شخصی هم که از ارباب کمال کسب معرفت نماید مست می شود. میخانه هم در اصطلاح عرفا مکانی است که تصور می کردم فرشتگان با من مشغول صحبت هستند و رازهای خلقت را برای من افشا می نمایند، و به همین جهت گفتم که با من شراب نوشیدند.

پرسیدم رازهایی که به تو گفتند چه بود و آنها را برای من نقل کن. حافظ گفت ای امیر من در آن سحرگاه تصور می کردم که فرشتگان اسرار خلقت را برای من فاش می نمایند و آنچه احساس می نمودم تخیل بود و آن تخیل را نمی توانستم بر زبان بیاورم و گرنه در قالب شعر جا می دادم. هر عارف، هنگامی که در فکر فرو می رود چیزهایی را احساس می نماید که نمی تواند بر زبان بیاورد برای اینکه یک قسمت از محسوسات، قابل بیان نیست و نمی توان آنها را در قالب کلمات، خواه نظم و خواه نثر ریخت. ما می توانیم آن قسمت از محسوسات را که چون سردی و گرمی و نرمی و خشونت است بیان کنیم و هرکس که می شنود می فهمد که چه می گوییم. ولی قادر نیستیم محسوسات معنوی را بیان نماییم و اگر بیان کنیم، شنونده منظور ما را نمی فهمد. من تصور می کنم انسان ولو عارف نباشد در یک سحرگاه بهاری که از هوا بوی گل به مشام می رسد و بلبلان می خوانند و هوا مطبوع است و بانگ اذان به گوش می رسد، کیفیتی را احساس می نماید که هیچ بیانی قادر به ابراز آن نیست. این است که من نمی توانستم بگویم که فرشتگان (به تصور من) با من چه می گفتند و رازهای خلقت را که با من در بین می گذاشتند از چه مقوله بود وگرنه هرچه به تصور خود از آنها شنیده بودم در قالب شعر جا می دادم...

گفتم ای مرد شیرین سخن، نیکو سخن گفتی و جوابی به من دادی که مرا متقاعد کرد و آیا راست است که تو قرآن را از حفظ داری؟ حافظ جواب داد بلی ای امیر. گفتم آیات سوره عرفات را از انتهای سوره شروع کن و آیه به آیه بخوان. حافظ گفت ای امیر آیا می گویی که آیات را از انتهای سوره شروع کنم و به طرف مبداء بروم؟ گفتم اگر تو حافظ قرآن باشی می توانی آیات را از انتها شروع کنی. حافظ اظهار ناتوانی کرد و من گفتم اکنون تو مرا امتحان کن و هر یک از سوره های قرآن را که انتخاب می کنی بگو تا من آیات را از منتها به طرف مبداء بخوانم. حافظ گفت ای امیر من این جسارت را نمی کنم که مردی چون تو را مورد آزمایش قرار دهم. گفتم من خود به تو اجازه می دهم که مرا مورد آزمایش قرار بدهی. حافظ سوره بقره را انتخاب کرد و من آیات سوره را از منتها به طرف مبداء خواندم و پس از خواندن هفت آیه حافظ و سایر عرفا زبان به تحسین گشودند و حافظ گفت ای امیر من اذعان می کنم که در قبال دانشمندی چون تو خود را حافظ قرآن نمی دانم.

 

مدافعان ایلیا «میم»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:54  توسط انجمن مدافعان ایلیا  |