• درباره بسم الله الرحمن الرحیم
پيامي كه رسول خدا محمد مصطفي (ص) بعد از قولوا لا اله الا الله تفلحوا به بشر رساند بسم الله الرحمن الرحيم است. اين پيامي است كه پيامبر اسلام و اسلام ناب محمدي (ص) بيش از هر چيز به آن شناخته مي شود لكن اين وجه اسلام از همه وجوه آن ناشناخته و مهجور مانده است. بدون شناخت بسم الله الرحمن الرحيم نه اسلام شناسي ميسر است و نه قرآن شناسي و محمد شناسي (ص). بسم الله الرحمن الرحيم كليد است و بلكه شاه كليدي است كه همه قفلها به آن باز مي شود و به آن درهاي بسته گشوده مي گردد...
اسلام دين محبت است. دين صلح و بخشش و پيوند است... اين را جزء به جزء شريعت اسلام مي گويد و بلكه فرياد مي زند.بسم الله الرحمن الرحيم يكي از اجزاء بنيادي اسلام و قرآن است. اگر به همين يك جزء توجه كنيد، همه اسلام را در آن خواهيد يافت و تمام پيام قرآن را درك خواهيد كرد. كتابي كه تقريبا همه سوره هايش با بسم الله الرحمن الرحيم شروع مي شود خود به وضوح اين پيام را مي رساند و محتوا و جهت اصلي آن محبت و بخشندگي است. در يك مورد هم كه با بسم الله الرحمن الرحيم شروع نشده در جاي ديگر آن را دو بارآورده است... چرا سوره هاي قرآن اينطور شروع مي شود چرا با كلام ديگري آغاز نمي شود؟ دليل تكرار پي درپي اين آيه عاشقانه چيست؟ همين نشان مي دهد خدايي كه اسلام از آن مي گويد پيش از هر چيز و بيش از هر چيز ديگر، مهربان و بخشنده است و چنين خدايي، از مؤمنان به خود، انتظار مهرباني و بخشودن دارد. تاكيد قرآن و اسلام بيش از هر چيزآن است كه اي مردم محبت را دريابيد و مهرباني كنيد و الاچرا همه پيام هاي خود را با عبارت به نام خداوند بخشنده و مهربان آغاز مي كند. چرا جمله ديگري، آغاز كننده نيست. قرآن با جمله بنام خداوند انتقام گيرنده، بنام خداوند متكبر، و بنام خداوند عادل شروع نشده پس خدايي كه در دل آيات قرآن نهفته است در اول و آخر مهربان و بخشنده است و اگر هم صفت ديگري دارد اين ويژگي او حالتي از محبت بي پايان اش. خداوند عادل است اما بخشش خود را ر عدالت خويش برتري مي دهد، حسابگر است اما داوري و حسابگري او تحت الشعاع بخشش لايزال اوست...
اما رحمن و رحيم به اين معنا نيست كه خداوند مجازات نمي كند. وقتي پدر و مادري فرزند خود را دوست دارند، اين محبت را هميشه به يك شيوه به او نشان نمي دهند. گاهي به او مستقيم محبت مي كنند. مستقيما به او هديه مي دهند اما گاهي لازم است اين مهرباني شكل ديگري به خود بگيرد. وقتي والدين مي بينند كه فرزندشان در معرض خطر قرار دارد، اگر اين فرزند با نرمي و مهرباني متوجه شد كه تبعيت مي كند و از خطر خلاصي مي يابد اما اگر گوش نكرد، بخاطر خودش، بخاطر محبتي كه والدين به او دارند با سياست و اگر نشد، با قدرت با او رفتار مي كنند اما اين قدرت خشونت نيست. اين عين محبت است. اين اجبار ظاهري، باطني جز توجه و دلسوزي والدين ندارد. خشم و مجازات خدا هم شبيه همين است. عذابي كه خداوند متوجه بنده خود مي كند، تماما محبت و رحمت است. مثل طبيب بسيار مهرباني كه مي خواهد غده ي كشنده را از بدن بيمار خود بيرون بياورد. او به جراحي متوسل مي شود. اما اين جراحي، اين عذاب كشيدن و رنج بردن، چيزي جز محبت نيست. پس خداي قهار همان خداي رحمان است. قهر او همان مهر اوست. سيلي او نوازش هاي عاشقانه اوست. تلاش عاشق است براي نجات معشوق. براي بيدار كردن او و بيرون آوردن اش از خواب مرگ و غفلت. عدالت خدا هم عين مهر و رحمت اوست. پدر و مادري كه فرزندان زيادي دارند، وقتي بخواهند همه فرزندان خود را محبت كنند يكي از وجوه اين محبت آن است كه اجازه ندهند آنها به يكديگر آسيب رسانند، همديگر را در خطر بيندازند و به حقوق هم تجاوز كنند. اينجاست كه محبت، به شكل عدالت خود را آشكار مي كند. خداوند عاشق، خداوند عادل مي شود. اين عدل عاملي است براي تحقق عشق و محبت خداوند، به همه مخلوقات خود...
پس عدلي كه اساس آن محبت نباشد، از سنخ عدل الهي نيست. خشم و قهري كه باطن آن رحمت و محبت نباشد، نه خدايي و نه براي خدا. خداخواهانه نيست. نفساني و خودخواهانه است...
لااله الاهو، يگانگي خداوند، پيامي است كه همه اديان آسماني بر آن تاكيد داشته اند. لكن هر ديني پيام هاي اختصاصي خود را دارد. درست است كه اولين فرياد قرآن، لا اله الاالله است اما اين فريادي است كه در اديان و كتب نوراني ديگر هم، اگر تحريفات آنها را در نظر نگيريم وضوح دارد. پيام منحصر به فرد و اختصاصي اسلام بعد از لااله الاالله كه پيام مشترك اديان است، بسم الله الرحمن الرحيم است. و اين به بشر مي گويد اسلام دين رحمت است نه خشونت. اسلام آيين محبت است نه نفرت. خدايي كه اسلام وصف اش مي كند عاشق است. عاشق مخلوق خود است و او عاشق ترين است ارحم الراحمین است. و همجنس همجنس مي طلبد. كسي كه عاشق نيست اين خدا را نمي فهمد. و بلكه از فهم و تجربه اش (كه خود الله اكبر فهم ناپذير است) بسيار دور است. كسي كه عاشق نيست قرآن را نمي فهمد. منظور آيات را در نمي يابد. چون نخست مي گويد بسم الله الرحمن الرحيم. وقتي مي گويي به نام خداوند بخشنده و مهربان نمي تواني با نفرت و بدي عمل كني. اگر تو خداي مهربان را بپرستي، پس تو هم مهرباني. اگر الان بگويي به نام خداوند بخشنده، اگر براستي بگويي، پس تو هم اكنون بخشنده اي. چون انسان شبيه هماني مي شود كه آن را مي پرستد و تسليم اوست. اگر خداي تو رحمن و رحيم است و اگر تو واقعا چنين خدايي را مي پرستي، پس تو هم بايد رحمان و رحيم باشي. مشت نمونه خروار است و قطره مي تواند از آسمان خبر دهد. اگر تو مهرباني پس معلوم است كه خدايي هم كه تو مي پرستي مهربان است و اگر عدالت داري، پس خدايي كه تسليم او هستي، عادل است و اگر صفت خداوند تو در تو نيست پس به واقع تو او را به خداوندي نپذيرفته اي و تو خود را در اختيار جز او قرار داده اي و جز او را شنيده اي...
• درس هاي دعا و توکل
درنظرمردم دعا و توكل و بسياري از امور باطني ديگر، شبه واقعيتي است كه غالباً واقعيت ندارد پس جدي گرفته نميشود.كاري رؤيايي است كه براي انسانهاي ضعيف و نيازمند خوب است. بيشتر براي قوت قلب است و نااميد نشدن نه براي به تحقق رساندن و به تحقق رسيدن؛ گاهي تمسخرآميز است گاهي تحقيرآميز. اگر هم به آن اندك احترامي تو خالي گذاشته ميشود، براي راحتي وجدان و خالي نبودن تقدس است. حتي بعضيها خجالت ميكشند با صداي بلند دعا كنند چون ممكن است به چيزهاي مختلف متهم شوند.
بيشترمردم براي شكست از آن استفاده ميكنند تا توفيق. وقتي آن را به كار ميگيرند كه مطمئن هستند كار از كارگذشته و امكان ندارد درست شود، در اوج نا اميدي؛ از اين رو دعاي آنان غالباً به نتيجه نه ختم ميشود...
در ارتباط با خداوند و واقعيات الهي مانند دعا و توكل و فيوضات، مردم يا منكراند كه درصورت انكار محروم از آنند و نخواهند ديد آنچه را كه انكار ميكنند، پس آنرا تجربه نميكنند. يا باورميكنند، باوري كه ترديد از اجزاء پنهان است. اينها گاهي ميبينند و تجربه ميكنند اما با شدتي كم و اندازهاي كم چون قدرتِ باورِترديدآميز، اندك است وگاهي هم چيزي براي تجربه كردنشان وجود ندارد. عدة اندكي هم ايمان دارند. اينها عموماً واقعيات باطني و الهي را ميبينند و تجربه ميكنند و از آن برخور دارند و عدهاي بسياركمتركه به آساني ميتوان آنها را شمرد، به يقين كامل و يگانگي و لقاء رسيدهاند. آنان خود حقيقتي باطنياند و به چشمهاي از واقعيات باطني بدل شدهاند.
نميبينند بلكه ديدنيها را به ديده ميرسانند و تجربه نميكنند كه خود موضوع تجربه جويندگانند. در باوركنندگان دعا و توكل مثل لرزاندن كوه است كه ميتواند تغييراتي را درسطح كوه پديد آورد. آنها ميتوانند در زندگي خودوديگران اثربگذارند اما نه تأثيراتي عميق، ميتوانندوضعيتها را تااندازهاي تشديد يا تضعيف كنند اما نه متحول، لكن ايمانآورندگان ميتوانند كوهها راجابجا كنند وازميان راه بردارند. ميتواننداوضاع زندگي خود وديگران را به تناسب قدرت ايمانشان دگرگون سازند و در زير و سطح زندگي، تغييراتي را بوجود آورند.
قادرند وضعيتها رابه اوضاع ديگري تبديل كنند و چيزها را به چيز ديگري بدل نمايند. آنها كيمياگراني باطنياند. اگرقدرت دعاي باوركنندگان مثل نيروي بخاراست، اقتدار دعاي ايمانآورندگان مانند نيروي برق است اما توان يقينداران و متصلان مثل قدرت عظيم هستهاي و نيروي ضد ماده و بلكه بيش از اين است. آنان عيناً داراي قدرت خلاقه الهياند. ميتوانند بوجود آورند و نابود كنند. وقتي با كوههاي مسائل برخورد ميكنند در لرزاندن و جابجا كردن كوهها متوقف نميشوند بلكه قادرند كوهها را محو و نابود كنند يا جاييكه كوه نيست آنرا بوجود آورند. اگر باوركنندگان از آشنايان شاه و ايمانداران از خانواده شاه محسوب ميشوند، يقينداران و متصلان، به مقام شاهي رسيدهاند و تاج برسرند. متصلان يكي شدهاند و يكي هستند و يگانهاند، پس از تمام قدرت و شعور و حضور يكي برخوردارند. آنان قادرند روح دعا و توان دعا كردن را به شايستگان بدهند.
• دكترين هماهنگي
تئوري بنيادين هماهنگي يكي از كليدي ترين نظريه هاي بنيادي مطرح شده در زمان ما مي باشد.
بر اساس نظريه هماهنگي مي توان « پاسخي هماهنگ » را براي همة مسائل بشر معلوم كرد . مطابق اين نظريه ، هماهنگي ، يكي از اصلي ترين قوانين طبيعت و كائنات مي باشد و از مهم ترين عوامل موفقيت در هر كاري محسوب مي شود. بنابراين رعايت هماهنگي در تصميم گيري ها و امور مختلف ، به هماهنگ زيستي با جهان منجر شده و موفقيت انسان ، در امور مختلف، از همين نگاه ، معنا مي يابد .
در واقع نظرية هماهنگي داراي چند حلقة بظاهر مستقل است كه از بهم پيوستن اين حلقه ها ، حلقه ايي بزرگ به نام هماهنگي بوجود مي آيد . مطابق اين دكترين «چيزي كه ممكن است براي يكي خوب باشد ، براي ديگري ممكن است بد باشد» زيرا انسان ها (و كلا موجودات) تحت تأثير شرايط زماني و مكاني قرار دارند. همچنين «چيزي كه ممكن است امروز و در اينجا بد باشد چه بسا فردا يا در جاي ديگر خوب باشد» (1) طبق دكترين هماهنگي نمي توان به طور قطع برنامة ثابتي را به زندگي يك شخص (...) تحميل كرد بلكه بهترين تصميم گيري براي يك فرد (...) مي بايست متناسب با شرايط او اتخاذ شود و هماهنگ با آن باشد...
اگر بخواهيم بر اساس تئوري هماهنگي واكنش نشان دهيم يا تصميم بگيريم نمي توانيم از قبل اين تصميم و واكنش را معلوم كرده باشيم . بلكه «تعيين بهترين واكنش نيازمند هوشياري و هوشمندي بوده و براي يافتن آن ما ناچار به تحقيق و تفكر هستيم».
تئوري بنيادين هماهنگي به ما مي آموزد كه هر كس خودش است و با ديگري متفاوت است . بنابراين آنچه دربارة او درست است ممكن است دربارة ديگري درست نباشد . اين دربارة جوامع و كهكشان ها و كل كائنات هم صادق است . همچنين از آن مي آموزيم كه راز ماندگاري و عبور كردن و موفقيت، هماهنگي است . قوي ترين و موفق ترين موجودات طبيعت ، آن هايي هستند كه توانسته اند خود را با شرايط ( و تغيير شرايط ) طبيعت هماهنگ و سازگار كنند. از مهم ترين اصول ماندگاري موجودات طبيعت ، از ميكروب ها و الكترون ها تا كهكشان ها و كائنات ، هماهنگي است. . اين دربارة نسل انسان ها ، تمدن ها و فرهنگ ها و حكومت هاي مختلف هم صادق است . همة جهان و تمام زندگي مانند يك حركت موزون عظيم و جمعي است. هر كس به شيوة خود حركت مي كند اما همه هماهنگ اند. آهنگ يكيست و حركت دهنده هم يكيست اما هر كسي آهنگ را آنطور مي شنود كه قادر به دريافت آن است. در اين حركت بزرگ موزون هر كسي كه ناموزون ظاهر شود و وزن آهنگ غالب و يگانه را رعايت نكند ، محكوم و مطرود خواهد شد. جنبندگان بي شمارند پس آواهاي دريافت شده و شيوه هاي حركت موزون هم بيشماراند اما همه آنها بايد هماهنگ باشند تا محسوب شوند؛ هماهنگ با آوايي كه مي شنوند؛ هماهنگ با شرايط خود و هماهنگ با آن « يكي » . انسان توانست خود را با بسياري از شرايط تطبيق دهد و آموخت تا در ميدان هاي مختلف زندگي ، متناسب رفتار كند اما حيوانات و گياهان قادر به اينكار نبودند و تنها در ميدان زيستي خود هماهنگ رفتار مي كردند بنابراين انسان به سرور و پادشاه موجودات طبيعت، تبديل شد. در ميان انسان ها نيز پادشاه حقيقي از همة آن ديگران، هماهنگ تر و همسو تر است...
با تبين نظرية هماهنگي در ابعاد مختلف زندگي انسان ، خود بخود دچار تحول عميق و موضع گيري چرخشي مي شويم البته در همة جوانب زندگي . مطابق دكترين هماهنگي ، بهترين تغذيه ، تغذية هماهنگ است بنابراين هيچ يك از رژيم هاي غذايي خاص، داراي ارزش و ارجحيت مطلق نسبت با ساير رژيم ها نيست . ممكن است رژيم لبنيات صرف، براي عده اي مناسب باشد اما اين رژيم براي جمعيتي ديگر نامناسب و مضر به حساب آيد . همچنين بهترين شغل ، هماهنگ ترين شغل است . بهترين ازدواج ، هماهنگ ترين ازدواج است. دربارة بهترين شيوة تفكر ، بهترين روش مبارزه ، بهترين روابط ، بهترين هدف و بهترين مشغوليت هم به همين شكل مي توان قضاوت كرد. بطور كلي بهترين شيوة زندگي ، هماهنگ زيستي است . تئوري هماهنگي در عين ساده بودن داراي سطوح بسيار ژرف و دامنة تعميم پذيري بسيار وسيع است.....
و در نقطة مقابل ؛ خودبيني و خود محوري يكي از اركان اصلي ، ناهماهنگي محسوب مي شود.
__________________________________________________
(1) نظريه هماهنگي تناقضي با دستورات و احكام ديني ندارد. زيرا اديان و بالاخص دين اسلام از طريق اصل اجتهاد و موضوع فقه، هماهنگ سازي دستورات ديني را براي همه زمان ها تدبير كرده است.


