استاد فتاح بنيانگذار تفكر متعالي در عصر حاضر است. تفكر متعالي روايتي زنده و متراكم از جريان حقيقتگرا مي باشد كه وراي دو رويكرد ظاهر گرايي و باطن گرايي است . تفكر متعالي در برابر جريان خودگرا بر خدا گرايي ( فراگرايي ) و در مقابل جزءنگري بر كل نگري تاكيد دارد .
نظريه هاي استاد فتاح در عرصه تفكر و انديشه در عين سادگي، عميق و چند بُعدي است. استاد فتاح، مبتكر روشهاي 36 گانه تفكرخلاق است كه براي اولين بار در جهان عرضه شده است. روشهاي تصميم گيري و حل مساله ايشان (معروف به روش سه دهم و هفت دهم) به گونه اي است كه از ساده ترين تا پيچيده ترين مسايل را هر فردي چه با حداقل تحصيلات چه با بالاترين درجه تحصيل مديريتي ميتوانند به كار ببرند.
برنامه ريزي و راهبرد بيش از 150 رشته تحقيقاتي از جمله نتايج و محصول تعاليم ايشان است. همچنين روش هاي رويا بيني، پرواز روح، چهل كليد روح، انرژي زايي و تفكر خلاق، دوره هاي علوم باطني ، هنر هاي ماورايي و تكنولوژي باطني بخشي ديگر از تعاليم و دانش استاد فتاح است.
و البته به گفته خودشان؛
" همه دانش و من جمله علوم باطني در آيات قرآن و اسماء خداوند نهفته است لكن آيات قرآن و اسماء الله داراي قفل ها و حجابهايي هستند و بر نامحرمان پوشيده اند."
استاد فتاح تئوريسين و نظريه پرداز بزرگ حال حاضر در ايران است. ايشان در زمينه هاي مختلف زندگي مانند چگونه زيستن ، چگونه فكر كردن، چگونگي ارتباط با خدا، چگونگي انتخاب همسر، چگونگي تقابل فرد با محيط اطراف وبطور كلي مسايلي كه بشر امروز با آن مواجه است، نظريات و تئوري هاي بديعي ارائه كرده اند.
آنچه استاد ميگويند و از آن به هنر زندگي متعالي تعبير ميشود، چيزي جز بنيان و هسته اصلي در همه اديان الهي نيست. اما ويژگي منحصر به فرد آن، ارايه برنامه اي عملي و كاربردي با قابليت پويايي و انعطاف پذيري است كه زندگي انسان را به سمت تعالي متحول ميكند و استاد فتاح بصورتي قابل فهم، ساده، عاري از هرگونه برداشت انحرافي و پاسخگوي امروز بيانش ميدارند. اگر سخنانش با اقبال جوانان روبروست ازآنروست كه پاسخ هايش و حقيقت نهفته در تعاليمش ذهن ها را آرام ، قلبها را عاشق و جان ها را به طرب وا ميدارد.
تفاوت تفكر انكار گرا و حقيقت گرا ( تفكر متعالي ) :
تفكر متعالي رو به بالا است . جهتش صعود است . بر اساس حضور الهي و براي آن است و نه در جهت تخريب بالا و آنچه در بالا و از بالاست . حقايق بالايي و باطني و غيب را مي پذيرد و براي انكار آن نمي كوشد بلكه به پذيرش آن سعي دارد .
اين ( تفكر متعالي ) مي گويد تفكر به تنهايي يكي از راه هاست . آن مي گويد همه راه ها تفكر است .
اين تفكر را نوعي هنر مي دانند و آن هنر را نوعي تفكر . اين نرم است ، انعطاف پذير است و رقصندگي؛ مبارزه اي عاشقانه است و كامل انديشي هنرمندانه .
آن در تلاش است تا به نيارهاي نفساني انسان پاسخ دهد و اين مي كوشد تا پاسخگوي نفس نيازها باشد .
اين باطن گرا است به اسرار مي رود و حقيقت ناشناختني را مي جويد و آن ظاهرگرا است ، فعاليتش در جهت اسرارزدايي و انكار حقيقت ناشناختني است . آن در جستجوي واقعيت هاست نه حقيقت زنده و حاضر.
اين به ظاهر و باطن توجه دارد و اگر باطن گراست ظاهرگرا نيز هست و آن متوجه ظاهر است و اگر به ظاهر باطن گراست ، در واقع به باطن ظاهرگراست .
بنياد اين ، ايمان به ( هستي ) بي نهايت است و آن نمي تواند قائل به بي نهايت باشد چون بي نهايت هر چيزي را در خود مي بلعد حتي آن را .
اين مي گويد دانستن پر خطر است و آن مي گويد دانستگي خوشبختي است . اين مي گويد تفكر لازم است اما كافي نيست و آن مي گويد تفكر شرط لازم و كافي است .
اين مي گويد با تفكر بعضي از مسائل را مي توان حل كرد و از بعضي حوزه ها عبور كرد و آن مي گويد تفكر حلال همه مسائل است و با آن گذر كامل شدني است .
اين مي گويد اصل ، روح تفكر است و آن مي گويد مهارت در تفكر .
اين انسان را هستي شكل پذير و تبديل شدني مي داند و آن شبيه به يك ماشين انسان را مي نگرد .
آن بر حافظه تاكيد مي كند و بزرگ ساختن انبارها لكن تاكيد اين بر كشف است كه نداني تا كشف نكني .
اين مي گويد هدف حل مسائل نيست و آن مهم ترين چيز را حل مسائل مي داند .
در اين ، اخلاق از اركان تفكر است و آن علم اخلاق را چيزي جداگانه و گاه بي ارتباط مي پندارد .
اين بر كامل انديشي تاكيد دارد و آن بر انديشه . پس اين توصيه مي كند كه قضاوت زود است ، دير بايد به قضاوت نشست و اگر بايد پس به نرمي و آهستگي شايسته است و آن فرياد مي زند قضاوت؛ قضاوت پي در پي را مي خواهد ، هر لحظه ، اگر نه ، عقب مانده اي .
اين معلم را براي آموختن حياتي مي داند و آن اعتقاد دارد كه مهم ، مواد آموزش است و آموزگار ضروري نيست .
اين تفكر را مهم نمي داند ، عشق را و معشوق و معبود را مهم دانسته و تفكر را يكي از راه هاي عشق ورزي و عشق بازي با معبود؛ وبراي آن، اين حرف ها مضحك و خرافات و بي اعتبار است .
اين مي گويد تفكر يكي از قواي روح است و آن روح را نپذيرفته و تفكر را اساسي ترين و برترين قابليت انسان مي داند .
اين تفكر را عنصري از راه تعالي مي داند و آن كل راه تعالي .
اين آميخته به ايمان است و آن ايمان را ضد تفكر مي داند و بر دوري از آن تاكيد مي كند .
اين زنده است چون از روح زنده است و در جهت قصدهاي او، و آن مرده است چون قائل به روح زنده نيست .
آن نزيك بين و جزء نگر است پس خودبيني حاكم بر آن اجتناب ناپذير است .
آن به دنبال راحتي نفس بشر است و اين به راحتي روح مي انديشد .
آن خواهان گسترش گفتگوها و حرف هاست و اين درصدد پايان گفتگوها و جهش از حرف ها . پس اين به سكوت مي رود و آن به گفتگوي بيش تر .
آن مي گويد زنده باد من و اين مي گويد زنده باد او در من و در همه .
آن مي گويد بايد بر همه چيز حاكم شود و اين مي گويد ، بايد به حاكم همه چيز تسليم شد .
...
XYZ
تفكر متعالي شامل دو جريان باطن گرا و ظاهر گراست كه از تلفيق و توافق اين دو، تفكر متعالي حاصل مي شود. جريان ظاهر گرا بر اساس واقعيتهاي محسوس و قابل تشخيص حركت مي كند در حاليكه اتكاء اصلي تفكر باطن گرا بر اسرار و ناشناخته ها مي باشد . منطقي است كه براي حل مسائل ظاهري لازم است از تفكرظاهر گرا و براي حل مسائل باطني از تفكر باطن گرا استفاده شود. اما در صورتي كه بخواهيم الزاماً به بهترين شيوه ممكن عمل نماييم مي بايست اين دو جريان را تواماً بكار ببريم كه اصطلاحاً روش Z خوانده مي شود. از تفكر متعالي با عنوان Z xy ( ایکس وای ضد) هم نام برده شد كه در آن، X نماد جريان اسرار گرا، Y نماد واقعيت گرايي و Z به معني كليت تفكر متعالي ( نقطه توافق و تعادل ظاهر و باطن، دربردارنده و كامل كننده هر دو ) مي باشد. طرز صحيح نوشتن اين تركيب XZY است .
در اينجا به مقايسه اين دو جريان فكري مي پردازيم .
تفكر باطن گرا تفكر ظاهر گرا
1- سعي در مفهوم يابي و برخورد با اسرار دارد .
2- كاهش جريان فكر و افزايش حيرت و سكوت و خاموشي
3- سعي در افزايش تماس با مجهولات
4- معني گرا و فرمول شكن
5- مايل به چيستي و كيستي
6- بيشتر فردي و اختصاصي است تا اجتماعي
7- به نيازهاي معنوي – مادي انسان توجه مي كند .
8- تا حد زيادي نامشخص، كم قاعده، پيش بيني ناپذير و ابهام پذير
9- كاهش نظم و ايمني ظاهري و كاذب
10- پيچيده است و به پيچيدگي گرايش دارد .
11- به آنچه كه نمي داند ( اما مي داند كه هست ) اتكا دارد.
12- بطور كلي نگاه به دورن چيزها دارد. 1- براي دانستن بيشتر و حذف مجهولات تلاش مي كند.
2- افزايش جريان فكر و گفتگوي دروني
3- سعي در كاهش ناشناخته ها و ندانسته ها
4- ساختار گرا و فرمول ساز
5- علاقمند به چه چيزي و چگونه
6- بيشتر در ارتباط با اجتماع و زندگي اجتماعي انسان است.
7- پاسخگوي نيازهاي مادي – معنوي انسان است.
8- تا حدي زيادي مشخص، تعريف شده قاعده مند، پيش بيني پذير و كم ابهام.
9- افزايش نظم و ايمني ظاهري و كاذب
10- ساده است و براي ساده تر شدن تلاش مي كند .
11- به آنچه مي داند ( و در دسترس است ) تكيه دارد .
12- كلا" به بيرونِ چيزها نگاه مي كند.
• درباره تصميم گيري
در تصميم گيري مي توانيد تصميم ها را گير بيندازيد، يعني تصميم « گيري » كنيد . تصميماتي گرفته شده وجود دارد كه تنها لازم است آن ها را صيد كنيد . يا آن كه تصميمات را بسازيد و تصيم سازي كنيد. در شرايطي بهتر است تا جهان، زندگي و سرنوشت برايتان تصميم بگيرد و شما صرفاً تصميمات را بيابيد و اين تصميم يابي است. و گاهي لازم است خودِ موضوعات ، تصميم را اعلام نمايند كه آن تصميم بيني است ... اما در اغلب مواقع مردم دچار تصميم داري هستند. از پيش تصميم خود را گرفته اند و قضاوت خود را كرده اند گويي از همه چيز باخبرند و اسرار را در نگاه خود دارند. تصميماتي كه اكثراً مي گيرند غالباً سطحي، عجولانه و هيجان زده است و تهي از آگاهي لازم و كافيست . بنابراين به نتايجي آشفته و ناهماهنگ و عمدتاً مخرب منجر مي شود.
گاهي با ايده هاي كم و بيش روشني برخورد مي كنيد و مي ماند بررسي و انتخاب يك ايده، ولي گاهي لازم است تو ايده ها را بياوري و چيزي در معرض ديد تو نيست. كه اين ها از دو مسير مي روند.
در روند انتخاب مراقب خوش بيني و بد بيني و وهم بيني باشيد و از وجود عنصر واقع بيني در سراسر روند آن اطمينان حاصل كنيد .
در اكثر موارد يك تصميم بزرگ از بسياري تصميمات كوچك خوب تر است اما در مواردي لازم است يك تصميم بزرگ را از طريق تصميمات كوچك تر اتخاذ نمود و در مواقعي تصميم نگرفتن، خود، بهترين تصميم ممكن است چون نيازي كه پاسخ اش تصميم گيري است داراي پاسخ هاي ديگري نيز مي تواند باشد. پس تا شرايط تصميم گيري و قضاوت فراهم نشده به آن اقدام نكنيد و نيز اگر ضرورتي در آن نيست، صرف نظر كنید.
ابتدا بر پايه محكمات و مسلمات، و آنچه كاملاً آشكار است انتخاب كن و سپس بر مبناي اسرار، و آنچه نا اشكار است و نيمه آشكار، اين روش خردمندانه زيستن در زمين است.
امور از انواع گوناگون اند بنابراین براي موضع گيري متناسب، بايد با هر دسته از امور همجنس، به نوعي برخورد كرد و از همين است كه ضرورت شيوه هاي گوناگون انتخاب بوجود مي آيد.
براي انتخاب هماهنگ گاهي تفكر لازم است آنهم به شيوه هاي متناسب با موضوع و شرايط، گاهي به سكوت رفتن راه گشاست و گاه مراجعه به روياها. زماني تنها قلب است كه مي تواند پاسخ ات دهد و ايمانت تورا مي رهاند و زمان ديگر از راه هاي ديگر.
اما بايد كار را از جايي شروع كرد و آنجاي مطمئن و امن و ايمن، ايمان است كه آمين روح الامين و ام الامر به آنست ...
و بعد از ايمان و تكيه به قلب به نور عقل و آن روشنايي كه در ذهن مي آيد، انتخاب كنيد. پس بر خلاف قلب و ايمانتان كه بر خلاف روح است تصميم نگيريد و قضاوت نكنيد .
از آنچه قلبت را مي لرزاند و منقبض و گرفته مي كند به شدت پرهيز كن . اين وصيت آدم بود به فرزندش. اگر آدم به ترس و ترديدي كه به درونش راه يافت، به خوبي توجه مي كرد هر گز از عمق حضور خداوند رانده نمي شد.
• درباره پرسشگري:
سؤال كليد تفكر است و تفكر كليديست از كليدهاي دانايي.
پس سؤال كن تا بداني و به خوبي بپرس تا به خوبي پاسخ بگيري.
*براي آن كه مي خواهد در تفكر تبحر يابد ابتدا اين تمرينات را توصيه مي كنم: سؤال سازي در انواع تفكر
تجزيه و تركيب سؤالات و يافتن سؤالات برآيندي
دسته بندي و طبقه بندي سؤالات
يافتن سؤالات كليدي كه مهمترين و راهگشاترين سؤالات اند
تبديل موانع و مشكلات به سؤالات
سؤالات متناسب با شرايط زماني و مكاني
تغيير شكل مسائل و بيان آن به شكلهاي ديگر
سؤال سازي نزولي و تصاعدي
(...)
*براي عبور از يك مسئله بايد از درهاي باز يا بازشدني آن وارد شد والا عبور ميسر نيست.
*گفته اند سؤال نيمي از دانستن است. لكن همه سؤالات از جنس كلمات نيستند و امكان بروز آنها تنها اين نيست.
*براي به كنترل درآوردن بشناس و براي دانستن بپرس.
* انواع روشهاي تفكر روش هاي گوناگوني براي طرح سئوال اند پس با آموختن طرق سئوال كردن ، انواع روش تفكر را آموخته ايد .
*بعضي سئوالات را دور بينداز و بعضي را نزديك بينداز و اندكي را نگه دار و به جايي نينداز .
*در برخورد با موضوعات سئوال برانگيز سئوال كنيد. در اين هنگام هر سئوالي را نپرسيد بلكه موثرترين و راهبردي ترين سئوالات را مطرح كنيد. تاريكي هايي را روشن كنيد كه ضروريست و الا تاريكي كم نيست. ابهامات و موانعي را به سوال تبديل كنيد كه پيش روي شماست و حركت هماهنگ شما را متوقف ساخته . به سئوالاتي بپردازيد كه براي عبور كردن كليدي است زيرا سئوالات فراوانند چون ناشناخته ها نامحدوداند .
*نشانه متفكر زياد پرسيدن نيست ، خوب پرسيدن است و از اولين علائم خوبي ، هماهنگي است .
*بيش از حد ظرفيت پاسخگويي، خود را با سئوالات زيادي درگير نكنيد. مبارزي كه با حريفاني بيش از حد توانش جدال مي كند، چاره اي جز شكست ندارد.
*تفكر يكي از روش هاي پاسخ دادن به سئوالات است. بعضي از سئوالات خود جواب اند و بعضي از جواب ها تنها از طرق غير مستقيم عرضه شدني اند .
*سئوالات زيادي در ارتباط با شما و ارتباط شما با جهان وجود دارد كه پرداختن به همه آنها در زندگي بسيار بعيد است پس مهمترين سئوالات را بيابيد و براي يافتن پاسخ آنها تلاش كنيد .
*هر سئوالي كه اول پرسيده شد الزاماً اول پاسخ نمي گيرد حتي بعضي از سئوالات بي آنكه طرح شوند پاسخ مي يابند .
*فرض كن در غاري هستي و مي خواهي از آن خارج شوي . چنيدين دالان تاريك وجود دارد كه يكي از آنها ، به بيرون راه دارد. بعضي به پایين كوه و زير زمين و بعضي به بالاي كوه و نواحي ديگر راه دارند . براي خروج از غار بايد از آن يك دالان رفت. رفتن از دالانهاي ديگر رسيدن به نتيجه ديگري غير از قصد تو است. پس سئوالي بپرس كه به هدف بزند و نه چيزهاي ديگر . بيهوده پرسيدن بدتر از نپرسيدن است .
*اگر با يك سئوال به نتيجه نرسيدي شايد با چند سئوال به نتيجه برسي عكس اين هم مي تواند درست باشد . همچنين اگر با يك شكل پرسيدن جواب نمي آيد شايد با تغيير شكل آن پاسخ حاصل شود .
*حركت ات را از جايي شروع كن كه ديگران تمام كرده اند و در تفكر به آنچه كاملاً روشن است نپرداز .
*همانطور كه يك حركت بزرگ از هزار حركت كوچك و پراكنده بهتر است يك سئوال بزرگ نيز بر سئوالات جزئي و آشفته ارجح است.
*وقتي به جواب مي رسي كه سئوال به تو رسيده باشد نه رسانده باشند زيرا هر سئوالي از امكان وجوديِ يافتن جواب برخوردار است.
*سئوال را از همان جايي بياور كه نمي داني . چيزي را بپرس كه نمي داني و لازم است بداني و اگر نداني از زندگي ات كاسته مي شود .
...


